تبليغاتX
نگاتیو های سوخته از کلوزآپ شاش

آماتور... ما يه مشت آماتور بيشتر نيستيم. اونقدر زود مي‌ميريم، تا چيز ديگه‌اي نشيم.

دچارم شده ام دیوار
می تفم بالا می تفم پایین بچه. که نمی داند نرده ها او را تمام می کنند یا او نرده ها را.
نه این روزها پیش از آن که فکر کنی هم اتفاق نمی افتد، حتی در یک شب.
حاضرم روزی چند بار خودم را توی آینه نگاه کنم و لبخند بزنم، ولی این خیابان برای من عریض تر از آنی است که به هیچ طرفش برسم.
حتی دوازده قدمی که به من برگردانده می شود، فایده ای ندارد.
تنیدنی که می براندم تف هایم را طولانی می کند به طرز دیوانه کننده ای که سوسک های خواب هایم سرم را توی بالش با حمام آب گرم و کرم های بی سر خیلی وقت پیش که انگار استخوان های شکلاتی جویدنم را با بی خیالی ماندگاری موهایم کشیده می شود از آن جایی که مخفی می شوم.
منهدم شده است.


 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 12:53 توسط الهه شاملو |

درست وقتی می توان چیز نوشت که فکر کنی نمی توانی بنویسی. حالا فکر می کنم حسابی می توانم. اما مسئله این است که همیشه باید یک جای دیگر باشم. یک وقتی همین موقع ها می خواستم مای دایینگ براید گوش کنم، حالا نمی خواهم. یک وقتی همه چیز به سادگی به خوب ها و بدها تقسیم می شد. حالا هم می شود. تفاوتش در این است که یادم نمی آید کدام را می شود دوست تر داشت. بعضی چیزها هم ناشناخته می ماند تا وقتی که جزیی از توهمات آدم شود. یک موقعی به نظرم خوش می گذشت. حالا نمی گذرد. خیلی وقت است که هیچ جور نمی
گذرد. از متال حالم به هم می خورد، از دیوید لینچ و از خیلی چیزهای دیگر حالم به هم می خورد. چشم هایم را می بندم و محسن چاوشی گوش می کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:19 توسط الهه شاملو |