تبليغاتX
نگاتیو های سوخته از کلوزآپ شاش

آماتور... ما يه مشت آماتور بيشتر نيستيم. اونقدر زود مي‌ميريم، تا چيز ديگه‌اي نشيم.

پی نوشت پست قبلی: این گفت و گوی دو نفره ی دو دختر دبیرستانی بود که آخرش هم نفهمیدم در باره ی چه چیزی صحبت می کردند. یکی از آن ها خودم بودم وقتی دبیرستانی بودم و دیگری هم مهم نیست.

دیروز باران می آمد اما کم نیاوردم و ایستادم دعوای آدم هایی را نگاه کردم که به هم فحش های بدی می دادند به گمانم یک دعوای ناموسی بود. می خواهم جوری با خودم حرف بزنم که باورم بشودهنوز خوشحالم. «همه چی رو به راهه»

«مسی کوچیکه توی زمین همه را دریبل می کند و جلو می رود. بازیگوشی های عجیبش. نه! هیچ کس نمی تواند بگیرتش.  بچه که بودم یک فیلم وسترن دیدم که اسمش را یادم نیست.  نقش اصلیش یک کابوی بود به اسم ویلی کوچیکه همیشه فرار می کردو هیچ کس نمی توانست بگیرتش. در مورد ویلی کوچیکه با کسی صحبت نمی کردم تا فقط خودم دوستش داشته باشم. پسری که وقتی به مرگ محکوم شده بود جلوی قاضی دادگاه ایستاد و به عنوان دفاع آخر گفت:« تو می تونی بری به درک.»

خواسته ام چیه؟ خواسته ام مرگ تو و رییساته کثافت. می خوام صوت نکبتتو توی لجن فرو کنم. این ها راتوی دلم گفتم مثل ویلی جرئت بلند گفتنش را نداشتم به پلیسی که می گفت جایی که او نمی خواهد نباید بیاستم.

یادمه حامد یه وقتی یه جایی نوشته بود بعد باتیستوتا دیگه فوتبال انجام نمیشه باتیستوتا رو یادم نیست ولی مطمئنم بعد مسی کوچیکه دیگه فوتبال انجام نمیشه.

«تا این جا همه چی خوب پیش رفته. هیچ مشکلی نیست. همه چی خوبه.» 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 15:39 توسط الهه شاملو |

"اون جا چه خبره؟"

"دارن اون خونه هه رو خراب می کنن."

"پس این همه آدم اینجا چی کار می کنن؟"

"دارن خراب کردن خونه هه رو نگا می کنن."

+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 14:3 توسط الهه شاملو |

به فاطمه گفتم پاریس چسبیده ته کفش هایت که Summoning آهنگ حماسیش را فریاد کشید. باد آن قدر پنجره های کلاس روان شناسی را لرزاند که بلند شدم بروم. گفت کجا می روی؟ دلم می خواست بگویم می روم Nexus Polaris را آن قدر با صدای بلند گوش کنم که مخم بپاشد توی همین راهروی طبقه ی سوم. اما نگفتم. گفتم حالم خوب نیست می روم به صورتم آب بزنم. به صورتم آب نزدم. تف کردم روی پله ها. به فاطمه گفتم خواب کرم های سیاه بزرگی را دیدم که سرشان را خودم قطع کرده بودم. گفت این دیوید لینچ لعنتی خیال ندارد دست از سرت بردارد. گفتم خودم سرشان را قطع کرده بودم. به فاطمه گفتم خوب است که زبان همدیگر را نمی فهمیم. نفهمید.

رومن گاری را که خیلی زود کشتمش. ولی این دیوید لینچ لعنتی خیال ندارد دست از سرم بردارد.

+ نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 13:3 توسط الهه شاملو |